فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

131

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

ايستاده بودند دشوار بود . در نزديكى دروازهء شهر ، در گوشه و كنار گروههائى از زنان ديده مىشدند كه خود را چنان در چادرهاى سفيد پوشانيده بودند كه ديدن چهره‌شان غيرممكن بود . در جلو سفير همواره مردى روحانى كه ايرانيان ملا مىنامند حركت مىكرد . اين شخص دم‌به‌دم و با صداى بلند براى سلامتى و شكوه شاه دعا مىكرد و خدا را از آن جهت كه شاه مورد عنايت و لطف اوست سپاس مىگزاشت . دروازه‌اى كه سفير از آن وارد شهر شد و اهالى شهر آن را دروازهء فسا يعنى دروازهء پاسارگاد مىنامند بسيار كوچك و به زحمت در ميان بقاياى ديوارى گلين و كهنه برپا ايستاده بود . كوچه‌ها عارى از هرگونه زيبائى و خانه‌ها بدقواره بود . بطورىكه اين شهر كه دورنمائى زيبا و شكوهمند داشت ، همچون بيشتر شهرهاى مشرق زمين ، از نزديك بسيار حقير و بيمقدار مىنمود . پس از مدتى عبور از ميان انبوه مردم و گذشتن از كوچه‌هاى پيچ در پيچ و پرگرد و خاك به ميدانى و در حقيقت تپه خاكى رسيديم كه در آن اللهورديخان ساختمان مسجدى بسيار زيبا از سنگ سفيد را با حجره‌هائى بيشتر براى سكونت فقيهان و ملايان يا غرباى راهگذر آغاز كرده بود . پس از آن از ميدان بزرگ ديگرى گذشتيم كه خانهء سلطان با راهروى زيبا و ايوانى طلاكارى شده در آن واقع بود . آنگاه بار ديگر از كوچه‌هائى شبيه به آنچه پيش از اين گفته‌ايم گذشتيم و از دروازه‌اى كه مقابل دروازهء ورودى بود از شهر خارج شديم . در اينجا نيز گروهى زن را با چادرهاى سفيد بر بامها و پنجره‌هاى بسيار تنگ خانه‌ها كه حصير يا كركره‌هاى بد ساخت داشتند مشاهده كرديم . زنانى سالخورده با صورت باز بر در خانه‌ها ايستاده بودند و برحسب تمايلى كه له يا عليه ما داشتند ورود شادمانهء ما را سپاس مىگفتند يا لعنمان مىكردند و اين حالات ، گذشته از آن‌كه بوسيلهء مترجمان بيان مىشد بسادگى از بشاشت يا اخم كردن آنها معلوم بود . اهالى فارس اين دروازه را كه رو بسوى غرب و شمال‌غربى دارد دروازهء آهن مىناميدند . از اين دروازه